محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1213

تاريخ الطبرى ( فارسي )

عيينة بن حصن پيره زنى از هوازن گرفته بود و گفت : « وى در ميان قبيله نسب و الا دارد و اميدوارم كه فديهء او سنگين باشد » و چون پيمبر خدا اسيران را در مقابل شش شتر پس داد از پس دادن پيره زن امتناع ورزيد . زهير ابو صرد ، برادر عيينه به دو گفت : « آن را پس بده كه نه دهانش خوشبو است و نه پستانش سخت است و نه شكمش بچه آور است ، نه شير دارد و نه شوهرش مالدار است . » عيينه چون اين سخنان بشنيد زن را در مقابل شش شتر پس داد . گويند : عيينه ، اقرع بن حابس را بديد و از كار خويش پشيمانى كرد و اقرع گفت : « او كه دوشيزه و ميانسال نبود چه غم مىخورى ؟ » پيمبر از فرستادگان هوازن پرسيد مالك بن عوف چه مىكند ؟ گفتند : « در طايف پيش ثقفيان است . » گفت : « به مالك بگوييد اگر پيش من آيد و مسلمان شود كسان وى را با مالش پس دهم و صد شتر به او ببخشم » و اين خبر به مالك رسيد و از طايف سوى پيمبر آمد . و چنان بود كه مالك بيم داشت كه اگر ثقفيان از گفتهء پيمبر خبر يابند مانع رفتن وى شوند و بگفت تا شتر وى را حاضر كردند و اسب وى را بياوردند و شبانه برون شد و بر اسب نشست و شتابان برفت تا به شتر رسيد و بر آن نشست و سوى پيمبر روان شد و در جعرانه يا مكه بنزد وى رسيد و پيمبر مال و زن و فرزند وى را بداد و يكصد شتر بخشيد و مالك ، اسلام آورد و مسلمانى ، پاك اعتقاد شد و پيمبر ، او را سالار هوازن و مسلمانان قبايل اطراف طائف كرد كه ثماله و سلمه و فهم بودند و به كمك آنها با ثقفيان جنگ مىكرد و گله هايشان را به غارت مىبرد تا كار بر آنها سخت شد و حبيب بن عمرو ثقفى شعرى بدين مضمون گفت : « دشمنان از ما حساب مىبرند »